پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣

آواى نينوا
لاهوری اقبال

 هر كه پيمان با هُوَالموجود بست
 گردنش از بند هر معبود رست
 مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است
 عشق را ناممكن ما ممكن است
 عقل سفّاك است و او سفّاك تر
 پاك تر چالاك تر بى باك تر
 عقل در پيچاك اسباب و علل
 عشق چوگان باز ميدان عمل
 عشق صيد از زور بازو افكند
 عقل مكّار است و دامى ميزند
 عقل را سرمايه از بيم و شك است
 عشق را عزم و يقين لاينفك است
 آن كند تعمير تا ويران كند
 اين كند ويران كه آبادان كند
 عقل چون باد است ارزان در جهان
 عشق كمياب و بهاى او گران
 عقل محكم از اساس چون و چند
 عشق عريان از لباس چون و چند
 عقل مى گويد كه خود را پيش كن
 عشق گويد امتحان خويش كن
 عقل با غير آشنا از اكتساب
 عشق از فضل است و با خود در حساب
 عقل گويد شاد شو آباد شو
 عشق گويد بنده شو آزاد شو
 عشق را آرام جان حريت است
 ناقه اش را ساربان حريت است
 آن شنيدستى كه هنگام نبرد
 عشق با عقل هوس پرور چه كرد
 آن امام عاشقان پور بتول
 سرو آزادى ز بستان رسول
 اللَه اللَه باى بسم اللَه پدر
 معنى ذبح عظيم آمد پسر
 بهر آن شهزاده ى خيرُالملل
 دوش ختم المرسلين  نعم الجمل
 سرخ رو عشق غيور از خون او
 شوخى ِاين مصرع از مضمون او
 در ميان امت آن كيوان جناب
 همچو حرف قل هو اللَه در كتاب
 موسى و فرعون و شبير و يزيد
 اين دو قوت از حيات آيد پديد
 زنده حق از قوت شبيرى است
 باطل آخر داغ حسرت ميرى است
 چون خلافت رشته از قرآن گسيخت
 حريت را زهر اندر كام ريخت
 خاست آن سر جلوه ى خيرُالامم
 چون سحاب قبله  باران در قدم
 بر زمين كربلا باريد و رفت
 لاله در ويرانه ها كاريد و رفت
 تا قيامت قطع استبداد كرد
 موج خون او چمن ايجاد كرد
 بهر حق در خاك و خون غلتيده است
 پس بناى لاالَه  گرديده است
 مدعايش سلطنت بودى اگر
 خود نكردى با چنين سامان سفر
 دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد
 دوستان او به يزدان هم عدد
 سرّ ابراهيم و اسمعيل بود
 يعنى آن اجمال را تفصيل بود
 عزم او چون كوهساران استوار
 پايدار و تند سير و كامگار
 تيغ بهر عزت دين است و بس
 مقصد او حفظ آئين است و بس
 ماسوى اللهَ را مسلمان بنده نيست
 پيش فرعونى سرش افكنده نيست
 خون او تفسير اين اسرار كرد
 ملت خوابيده را بيدار كرد
 تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد
 از رگ ارباب باطل خون كشيد
 نقش الا الله  بر صحرا نوشت
 سطر عنوان نجات ما نوشت
 رمز قرآن از حسين آموختيم
 ز آتش او شعله ها اندوختيم
 شوكت شام و فر بغداد رفت
 سطوت غرناطه هم از ياد رفت
 تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
 تازه از تكبير او ايمان هنوز
 اى صبا اى پيك دور افتادگان !
 اشك ما بر خاك پاك او رسان!
 
    با كاروان كربلا
    مشفق كاشانى
 اين دل شوريده  همچون نى ، نوادارد هنوز
 ناله‌ها از جان به شور نينوا دارد هنوز
 اى حسين ، اى تشنه كام كربلا، در ماتمت
 جويبار خون ، نشان از چشم ما دارد هنوز
 تا برآرد سر به گردون ، در هواى كوى تو
 اين سر شوريده  سوداى تو را دارد هنوز
 آبروى چشمه ى عشق است‌خاك كربلا
 زمزم و كوثر نشان از كربلا دارد هنوز
 غنچه  خونين دل، پريشان دفترِ گل را گشود
 قصّه ى درد تو ، با باد صبا دارد هنوز
 در درون ، سوزى چو آتش شعله‌ور دارد على
 بر جگر داغى از اين غم ، مصطفى دارد هنوز
 در جنان ، سرگشته از اين ماتمِ گردون گداز
 چهره  نيلى ؛ روز و شب خيرالنّساء دارد هنوز
 موج خيزِ رحمت يزدان به چشم اهل راز
 راه بر سرچشمه ى خون خدا دارد هنوز
 نخل دين احمدى  بارآور از خون تو گشت
 گلشن توحيد از او ارج و بها دارد هنوز
 
    سياووش زيبا
    حسين منزوى
 اى خون اصيلت به شتك ها ز غديران
 افشانده شرف ها به بلنداى دليران
 جارى شده از كرب و بلا آمده وآنگاه
 آميخته با خون سياووش در ايران   
 تو اختر سرخى كه به انگيزه تكثير
 تركيد بر آيينه خورشيد ضميران
 اى جوهر سردارى سرهاى بريده
 وى اصل نميرندگى نسل نميران
 خرگاه تو مى سوخت در انديشه تاريخ
 هر بار كه آتش زده شد بيشه شيران
 آن شب چه شبى بود كه ديدند كواكب
 نظم تو پراكنده و اردوى تو ويران؟
 و آن روز كه با بيرقى از يك سر بى تن
 تا شام شدى قافله سالار اسيران
 تا باغ شقايق بشوند و بشكوفند
 بايد كه ز خون تو بنوشند كويران
 تا اندكى از حق سخن را بگذارند
 بايد كه به خونت بنگارند دبيران
 حد تو رثا نيست عزاى تو حماسه ست
 اى كاسته شأن تو از اين معركه گيران
 
    خورشيد بر نيزه
    على معلم دامغانى
 روزى كه در جام شفق مُل كرد خورشيد
 بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
 شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
 خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم
 خورشيد را بر نيزه ؟ آرى ، اين چنين است
 خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
 بر صخره از سيب زنخ بر مى توان ديد
 خورشيد را بر نيزه كمتر مى توان ديد
 در جام من مى پيش تر كن ساقى امشب
 با من مدارا بيشتر كن ساقى امشب
 بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند
 مى ده ، حريفانم صبورى مى توانند
 اين تازه رويان كهنه رندان زمين اند
 با ناشكيبايان صبورى را قرين اند
 من صحبت شب تا سحورى كى توانم ؟
 من زخم دارم ، من صبورى كى توانم ؟
 تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك
 ساقى ! سلامت اين صبوران را مبارك
 من زخمهاى كهنه دارم ، بى شكيبم
 من گرچه اينجا آشيان دارم ، غريبم
 من با صبورى كينه ديرينه دارم
 من زخم داغ آدم اندر سينه دارم
 من زخم دار تيغ قابيلم ، برادر
 ميراث خوار رنج هابيلم ، برادر!
 يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
 يحيى ! مرا يحيى برادر بود در چاه
 از نيل با موسى بيابانگرد بودم
 بر دار با عيسى شريك درد بودم
 من با محمد از يتيمى عهد كردم
 با عاشقى ميثاق خون در مهد كردم
 بر ثور شب با عنكبوتان مى تنيدم
 در چاه كوفه واى حيدر مى شنيدم
 بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم
 عماروَش چون ابر و دريا مويه كردم
 تاوان مستى همچو اشتر باز راندم
 با ميثم از معراج دار آواز خواندم
 من تلخى صبر خدا در جام دارم
 صفراى رنج مجتبى در كام دارم
 من زخم خوردم ، صبر كردم ، دير كردم
 من با حسين از كربلا شبگير كردم
 آن روز در جام شفق مُل كرد خورشيد
 بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
 فريادهاى خسته سر بر اوج مى زد
 وادى به وادى خون پاكان موج مى زد
 بى درد مردم ، ما خدا، بى درد مردم
 نامرد مردم ، ما خدا، نامرد مردم
 از پا حسين افتاد و ما بر پاى بوديم
 زينب اسيرى رفت و ما بر جاى بوديم
 از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
 دست علمدار خدا را قطع كردند
 نوباوگان مصطفا را سر بريدند
 مرغان بستان خدا را سر بريدند
 در برگ ريز باغ زهرا برگ كرديم
 زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم
 چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما
 تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
 روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد
 بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
 
    ميدان عطش
    نصراله مردانى
 نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت 
 آنچه در سوگ تو اى پاك‌تر از پاك گذشت
 چشم تاريخ در آن حادثه ى تلخ چه ديد !
 كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت 
 سر خورشيد، بر آن نيزه‌ى خونين مى‌گفت
 كه چه‌ها بر سر آن پيكر صد چاك گذشت 
 جلوه‌ى روح خدا در افقِ خون تو ديد
 آن كه با پاى دل از قلّه‌ى ادراك گذشت 
 مرگ، هرگز به حريم حَرَمت راه نيافت
 هر كجا ديد نشانى ز تو چالاك گذشت 
 حرِّ آزاده شد از چشمه ى مهرت سيراب
 كه به ميدان عطش پاك شد و پاك گذشت
 آب شرمنده‌ى ايثار علمدار تو شد
 كه چرا تشنه از او اين همه بى‌باك گذشت 
 بود لب تشنه‌ى لب هاى تو صد رودِ فرات
 رود بى تاب  كنار تو عطشناك گذشت
 بر تو بستند اگر آب، سوارانِ سراب
 دشت، دريا شد و آب از سرِ افلاك گذشت
 با حديثى كه ملائك ز ازل آوردند
 سخن از قصّه‌ى عشق تو ز لولاك گذشت
 
    اگر زينب نبود
    قادر طهماسبى (فريد)
 سرّ نى در نينوا مى‌ماند، اگر زينب نبود
 كربلا در كربلا مى‌ماند، اگر زينب نبود
 چهره سرخ حقيقت، بعد از آن طوفان رنگ
 پشت ابرى از ريا مى‌ماند، اگر زينب نبود
 چشمه فرياد مظلوميّت لب‌تشنگان
 در كوير تفته جا مى‌ماند، اگر زينب نبود
 زخمه زخمى‌ترين فرياد، در چنگ سكوت
 از طراز نغمه، وامى‌ماند، اگر زينب نبود
 در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
 در گلوى چشم‌ها مى‌ماند، اگر زينب نبود
 ذوالجناح دادخواهى، بى‌سوار و بى‌لگام
 در بيابان‌ها رها مى‌ماند، اگر زينب نبود
 
    شام غريبان
    محمدرضا محمدى‌نيكو
 اى‌كه پيچيد شبى در دل اين كوچه صدايت
 يك جهان پنجره  بيدار شد از بانگ رهايت
 تا قيامت همه‌جا محشر كبراى تو برپاست
 اى شب تار عدم، شام غريبان عزايت
 عطش و آتش و تنهايى و شمشير و شهادت
 خبرى مختصر از حادثه كرب و بلايت
 همرهانت صفى از آينه بودند و خوش آن‌روز
 كه درخشيد خدا در همه آينه‌هايت
 كاش بوديم و سر و ديده و دستى چو ابوالفضل
 مى‌فشانديم سبك‌تر ز كفى آب به پايت
 از فراسوى ازل تا ابد، اى حلق بريده
 مى‌رود دايره در دايره پژواك صدايت
 
    نى نامه
    قيصر امين پور
 خوشا از دل نم اشكى فشاندن
 به آبى آتش دل را نشاندن
 خوشا زان عشقبازان ياد كردن
 زبان را زخمه فرياد كردن
 خوشا از نى، خوشا از سر سرودن
 خوشا نى‌نامه‌اى ديگر سرودن
 نواى نى، نوايى آتشين است
 بگو از سر بگيرد، دل‌نشين است
 نواى نى نواى بى‌نوايى‌ست
 هواى ناله‌هايش نينوايى‌ست
 نواى نى دواى هر دل تنگ
 شفاى خواب گل، بيمارى سنگ
 قلم تصوير جانكاهى‌ست از نى
 علم تمثيل كوتاهى‌ست از نى
 خدا چون دست بر لوح و قلم زد
 سرِ او را به خط نى رقم زد
 دل نى ناله‌ها دارد از آن روز
 از آن روز است نى را ناله پرسوز
 چه رفت آن روز در انديشه نى
 كه اين‌سان شد پريشان بيشه نى؟
 سرى سرمست شور و بى‌قرارى
 چو مجنون در هواى نى‌سوارى
 پر از عشق نيستان سينه او
 غم غربت غم ديرينه او
 غم نى بند بند پيكر اوست
 هواى آن نيستان در سر اوست
 دلش را با غريبى، آشنايى‌ست
 به هم اعضاى او، وصل از جدايى‌ست
 سرش بر نى، تنش در قعر گودال
 ادب را گه الف گرديده، گه دال
 ره نى پيچ و خم بسيار دارد
 نوايش زير و بم بسيار دارد
 سرى بر نيزه‌اى، منزل به منزل
 به همراهش هزاران كاروان دل
 چگونه پا ز گل بردارد اشتر
 كه با خود بارى از سر دارد اشتر؟
 گران بارى به محمل بود بر نى
 نه از سر، بارى از دل بود بر نى
 چو از جان پيش پاى عشق سر داد
 سرش بر نى نواى عشق سر داد
 به روى نيزه و شيرين زبانى!
 عجب نبود ز نى شكر فشانى
 اگر نى پرده‌اى ديگر بخواند
 نيستان را به آتش مى‌كشاند
 سزد گر چشم‌ها در خون نشينند
 چو دريا را به روى نيزه بينند
 شگفتا بى‌سر و سامانى عشق!
 به روى نيزه سرگردانى عشق!
 ز دست عشق در عالم هياهوست
 تمام فتنه‌ها زير سر اوست
 
    يا اباالفضل !
    عزيز الله زيادى
 از خودم رسته‌ام يا اباالفضل
 با تو پيوسته‌ام يا اباالفضل
 
 از تماشاى اين خاك مرده
 خسته‌ام، خسته‌ام، يا اباالفضل
 
 پاى تا سر پر از زخم نيزه
 مشك ِبگسسه‌ام، يا اباالفضل
 
 ابرها، ابرها در عزايت
 هيئت و دسته‌ام يا اباالفضل
 
 از كسى چشم يارى ندارم
 دل به تو بسته‌ام، يا اباالفضل
 
    خون خدا
    عليرضا قزوه
 
 نمى‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم ؟
 به هر جايى كه رو كردم فقط روى تو را ديدم
 
 تو را در مثنوى، در نى، تو را در هاى و هو، در هى
 تو را در بند بند ناله‌هاى بى‌صدا ديدم
 
 تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودى
 تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
 
 دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگى‌هايم
 تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
 
 شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
 شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
 
 صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
 نگاهم را به دالان بهشتى تازه وا ديدم
 
 نگاهم كردى و باران يك ريز غزل آمد
 نگاهت كردم و رنگين كمانى از خدا ديدم
 
 تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
 دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم
 
 تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
 تو را در واژه‌هاى سبز رنگ ربنا ديدم
 
 تو را در آبشار وحى جبرائيل و ميكائيل
 تو را يك ظهر زخمى در زمين كربلا ديدم
 
 تو را ديدم كه مى‌چرخيد گردت خانه كعبه
 خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
 
 شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
 تو حج بودى، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
 
 شب تنهاى عاشورا و اشباحى كه گم گشتند
 تو را در آن شب تاريك، »مصباح الهدى« ديدم
 
 در اوج كبر و در اوج رياى شام  اى كعبه 
 تو را هم شانه و هم شان كوى كبريا ديدم
 
 دمى كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
 تو را اى بى‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم
 
 دليل مرتضى! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
 تو را محكمترين تفسير راز »انّما« ديدم
 
 هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
 تو را در موج موج ربنا در »آتنا« ديدم
 
 تو را ديدم كه دارى دست در دستان ابراهيم
 تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
 
 تو را هر روز با اندوه ابراهيم، همسايه
 تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
 
 همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
 تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفى(ص) ديدم
 
 تنور خولى و تنهايى خورشيد در غربت
 تو را در چاه حيدر همنواى مرتضى ديدم
 
 سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
 و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
 
 به يحيى و سياوش جلوه مى‌بخشد گل خونت
 تو را اى صبح صادق با امام مجتبى(ع) ديدم
 
 تو را دلتنگ در دلتنگى شامى غريبانه
 تو را بى‌تاب در بى‌تابى طشت طلا ديدم
 
 شكستم در قصيده، در غزل، اى جان شور و شعر
 تو را وقتى كه در فرياد »اَدرِك يا اَخا« ديدم
 
 تمام راه را بر نيزه‌ها با پاى سر رفتى
 به غيرت پا به پاى زينب كبرى تو را ديدم
 
 دل و دست از پليدى‌هاى اين دنيا شبى شستم
 كه خونت را حناى دست مشتى بى حيا ديدم
 
 چنان فواره زد خون تو تا منظومه‌ى شمسى
 كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
 
 مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
 وَلا را در بلا جستم، بلا را در وَلا ديدم
 
 تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
 تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
 
    توفان واژه ها
    سيد حميدرضا برقعى
 با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد
 در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد
 ذهنش ز روضه ها ى مجسم عبور كرد
 شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد
 احساس كرد از همه عالم جدا شده است
 در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است
 در اوج روضه ، خوب دلش را كه غم گرفت
 وقتى كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت
 وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
 مثل هميشه رخصتى از محتشم گرفت
 »باز اين چه شورش است كه در جان واژه ها ست
 شاعر شكست خورده ى توفان واژه هاست «
 مى رفت سمت روضه ى يك شاه كم سپاه
 آيينه اى ز فرط عطش مى كشيد آه
 انبوه نيزه  و شمشير بود و ماه
 شاعر رسيده بود به گودال قتلگاه
 فرياد زد كه چشم مرا پرستاره كن !
 »مادر بيا و حال حسينت نظاره كن !«
 بى اختيار شد قلمش را رها گذاشت
 دستى ز غيب قافيه را كربلا گذاشت
 يك بيت بعد ، واژه ى لب تشنه را گذاشت
 تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
 حس كرد پا به پاش جهان گريه مى كند
 دارد غروب فرشچيان گريه مى كند
 با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد
 بر روى خاك و خون بدنى را رها كشيد
 او را چنان فناى خدا بى ريا كشيد
 حتى براش جاى كفن بوريا كشيد
 در خون كشيد قافيه ها را ، حروف را
 از بس كه گريه كرد تمام لهوف را
 اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت
 بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
 اين بند را جداى همه روى نيزه ساخت
 "خورشيدِ سربريده غروبى نمى شناخت
 بر اوج نيزه گرم طلوعى دوباره بود"
 او كهكشان روشن هفده ستاره بود
 خون جاى واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
 پيشانى اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
 خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن ...
 شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...
 در خلسه اى عميق خودش بود و هيچكس
 شاعر كنار دفترش افتاد از نفس...
 
 مرقدش، مشرق گل‌هاى فروزان بادا
 آن‌كه جان داد چو فانوس فروزان درباد
 
    مقتل خوانى
    محمد حسين انصارى نژاد
 اين صداى كيست مى خواند لهوف از قتلگاه
 خون مى افتد بر تمامى حروف از قتلگاه
 ابن طاووس است آن سو تر مى آشوبد مرا
 روضه خوان تشنه مى بيند كسوف از قتلگاه
 جاده امشب از شميمِ لاله عباسى پر است
 مى وزد حس علمدارى رئوف از قتلگاه
 نيزه ها ابن زيادند و سنان ها حرمله
 دشنه پى در پى مى آيد در صفوف از قتلگاه
 هيزم آوردند ، رقص شعله ها بر نيزه هاست
 ريخت دستى طرح صحرايى مخوف از قتلگاه
 "كاف، ها،..." اين سوره ى بر نيزه، يحياى نبى ست!
 گل مى اندازد تمام اين حروف از قتلگاه
 ساعتى بعد ، آن طرف تر راهبى با اضطراب
 پشت هم مى خواند آيات خسوف از قتلگاه
 اين قوافى كرده زنجيرم ، كمك كن ابر بغض
 تا بخوانم روضه اى تنگ غروب از قتلگاه
 خونى است اوراق مقتل ، بر گلويم آتش است
 مى وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه
 خط شان كوفى ست ، مُهر نامه شان  شام خراب
 شرم شان باد از عبور پايكوب از قتلگاه
 اين نزول سوره ى كهف است بى سر ديدنى ست
 جشن ِگرگان را مى آشوبد چه خوب از قتلگاه!
 مى گذارى حس كنم تركيب بندِ گريه را
 تا كه دارم يك سرِ مويى وقوف از قتلگاه
 مى نشينم در مدار خيمه هاى سوخته
 با دو تكّه ابر مى خوانم لهوف از قتلگاه